بی غرض نبود به گردش در جهان – غیر جسم و غیر جان عاشقان

لطف عقل خوش نهاد خوش نسب – چون همه تن را در آرد در ادب

عشق شنگ بیقرار بی سکون – چون در آرد کلّ تن را در جنون

عاشقان را کار نبود با وجود – عاشقان را هست بی سرمایه سود


هزار گانه های تضاد،

جاری است

در ریشه های زندگی؛

اما یگانه تراژدی آزادی،

عشق است،

 وقتی که گل دیگری را می چیند.

اما کیست که نداند،

از باران آبشارهای جدایی،

زلال چشمه های غزل،

روانه می شود

دوباره.

حیرت اندر حیرت امد این قصص- بیهوشی خاصگان اندر اخصّ

بیهوشی ها جمله اینجا بازی است – نه جان داری که جان پردازی است

جمع صورت با چنین معنی ژرف – نیست ممکن جز زسلطانی شگرف