اختیار آمد عبادت را نمک – ورنه می گردد به ناخواه این فلک

جمله عالم خود مسبح آمدند – نیست آن تسبیح جبری مزدمند

پس برو شیرین و خوش با اختیار – نه به تلخی و کراهت دزدوار


قرنهاست که همه

All the Centuries

می پرسند از روح سیاه فساد

Every one Asks the corruption of black soul;

اما  نفهمید ذهن تشنه کسی

But thirsty Minds do not understand  

این تناقض مرموز را:

This mysterious paradox:

حتی تحمیل بهشت هم

Even the imposition of heaven also

بدترین جهنم هاست

is the worst Hells.

مثل هوای مسموم برای نفس کشیدن

Like air poison to breathe

مثل خیرگی به خورشید برای روشنایی،

Like the boldness of the sun for lighting.

…….

اینک الهه زندگی هم

Now Goddess Life  

ایستاده به احترامت

Standing rtespectfully

ای آزادی!!!

Oُ Freedom

عاقلان اشکسته اند از اضطرار – عاشقان اشکسته با صد اختیار

عاقلانش بندگان بندی اند – عاشقانش شکری و قندی اند

شمع چون دعوت کند وقت فروز – جان پروانه نپرهیزد زسوز

شاه آن باشد که از خود شه بود – نه به مخزن ها و لشکر شه شود